خورشید از دستهایم آغاز شد .
گرمی بازوان سنگ را ـ دراز کشیدی
کنار طعم آبی ساحل
و در تحرک یک ابر ـ خوابت برد.
نقاش شدی.
تصویری از انعکاس ساده امواج ، ـ حرف دستهای تو
صدای ماهی ها ،
خلوت نا آرام عمق ، در کشاکش هر جزر
و حرف خسته جلبک ، ـ زیر سنگهای نشستن
هجوم آبی ها ، در لایه لایگی مردمک هایت
و پشت نفسهای باد ...
و پشت نفسهای باد ـ حرفی بود
که به هم خوردگی سوت و کور شن ها را ـ به فکر نشستی
بزرگ شدی ، بزرگتر از من
آنقدر که شوری دریا در سطر سطر قدمهایت
به شکل رسید ،
آنقدر که من ندیده شدم ، بوی آب گرفتم
و پشت دریا را ...، و پشت دریا ها
هنوز راهی بود ، که تصویر کوچک من
انتظار چشمهای تو را بالا می آمد.
عجیب خسته شدم ...
یک تکه موج از کاغذ حرفهای تو افتاد
به فکرم افتادی .... ... ( صدای پرت شدن آمد ) ...
بیدار که شدی .. ـ من غروب شده بودم .
و من غروب شدم تا سرخی امتداد دریا
حرف دستهای تو باشد و دست خسته من ...
نشسته ام دریا ها را غروب می کنم //
