یادم می آید آن وقت ها ...
آه ... زلال می شوم .
چقدر برایم مهم بود - که زمین جذب می کند،
چراغ خانه همسایه روشن است،
ارتباط بین من ...
کشف زیبایی عناصر - وجود اقیانوس
و تنفس ، چقدر برایم مهم بود.
جوب کنار پنجره کی خاموش می شود ؟
در کدام جاده راه می روم ؟
فاصله من ، شما، چشمهایمان
یادم می آید توقعاتم وسیع تر می شد ،
باید فکر می کردم...
... ......
حالا از روی امروز حرف می زنم
و دیگر چیزی ، آنقدر مهم نیست
و فرقی نمی کند ، صدای باران ، وجود یک دیوار ،
پیوند علاقه ات در من کی رشد می کند؟
کی سبز می شویم ؟ - اصلا...
..... ...... .......
دورم ....
آنقدر که دلت تنگ شود
آنقدر که ....
حالا خود آینده دارد حرف می زند.....
بزرگ شدم ،
کسی دارد توی چشم های من راه می رود
خیس شده ام ،
خیس خیس .... و حالا دارم سعی می کنم
کمی از خودم حرف بزنم
شاید موجودی از جنس واژه های ساده باشم
اما .... من زنده نیستم
حتی حرف های ساده ام دیگر
بوی تپشهای تازه نمی دهد
چقدر حیف شده ام...
دارم توی این اتاق
سرد و گرم روزگار را می چشم ... ۱۳/۳/۸۳
